تبليغاتX
شب های بی ستاره
   
عاشق چشم انتظار

 

 

امروز تمام مطلب ها  نوشته های خومه ترشحات ذهن مصموم یک موجود موزی و منفور!

 

دمم گرم بلاگفا رو ترکوندم با این پست هام آپ میکنم باقالی ! ! ! در سطح bondesliga و اطرافش!

 

از عشق و عاشقی مینویسم مادر بگرید ! ! !

 

خلاصه لوتی یی که میگن ماییم ! روووشنی که آبجی ، روووشنی که داشم؟

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

عاشقانه . . . . !

 

و هنوز همان داستان همیشگی

 

و هنوز قصه غربت و اشک های پیاپی ام

 

و هنوز حضورت در خلوت همیشگی این دل سبزم پایدار است!

 

و هنوز برق نگاهت حتی در خیال آسمان را در هم میکوبد!

 

و هنوز آسمان به اصرار نگاه پر شکایت پشت پنجره ام بغض میکند و گریه اش میگیرد...

 

و باران عاشقانه جای قدم هایت را در سکوتی شیشه ای ، تر میکند

 

و زمین با خاک رویش اشک آسمان و قدم هایت را بغل میکند و محو میشود

 

و من به رنگین کمان بعد از باران فکر میکنم

 

و من به هوایی مطبوع  وجود حضور گرمت کنار تن سردم فکر میکنم

 

من به دقایق با تو بودن و در فکر تو بودن ، فکر میکنم!

 

و من به بهانه های واهی  نه برای حضورت بلکه برای وجودت فکر میکنم

 

و...

 

و باز هم بازی با کلمات تا اینکه...؟

 

تو هستی! اگرچه نیستی و من این را درک نه بلکه حس میکنم

 

تو اینجایی! خیلی نزدیک تر!

 

تو در قلب من هستی و خود نمیدانی...

 

(یادگاری از یک فراموش شده)

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 و دوباره پنجشنبه ....

 

باز پنچشنبه شد و تو نیامدی !

 

باز از شیشه باران خورده اتاقم بیرون را نگاه میکنم

 

و باز هم چشمانم به دنبال کور سوی امیدی حریصانه اشک های باران را به تاراج میبرد

 

زیر باران گریه کردن چه صفایی دارد،بین اشک ها آسمان ، قدم به قدم با او....

 

اما ...

 

دل این آسمان بیشتر از دل من گرفته است!

 

بارش چشم های من زیر این بغض کبود آسمان گم شده !

 

صدای هق هقم هم بین قرش های مهیبش که مثل پتکی  بر زمین میکوبر ،محو میشود

 

اما هنوز

 

این پنجشنبه ها چقدر دل نشین اند ! و چقدر هم آسمانی ،آبی آبی!

 

پنچ شنبه هایی که بارانی اند....

 

(یادگاری از یک فراموش شده)

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

راستی میدونستین گربه ها عاشق آدم هایی هستن که توی کار دیگران موش میدوونن

 

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

می بینی!

 

سهم من از با تو بودن ، درد و دل روی کاغذ است!

 

باز هم مرا نمیخواهی ! و من باز هم صدایت میکنم!

 

عجیب است!کار دنیا ، عجیب است !

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

خدا حافظت عزیزم...

 

بی تو میروم ، تنهای تنها.....

 

در راه وصالت نرسیدن هم شیرین است

 

و عمریست با حقیقت های تلخ کاممان را شیرین میکنیم

 

و هنوز....... ت دارم و خواهم داشت

 

ومانند همیشه

 

بی وداع آخرین می روم

(یادگاری از یک فراموش شده)

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

به امید لحظه هایی زنده ایم که هنوز نیامدند!

امیدمان را نا امید نکن خدایا !

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 15:48  توسط هومن | 
 

 

                                    ماه

 

سلام دوباره دلم گرفته بود اومدم آپ کنم !

این روزای پاییزی هم نمیزاره آدم کارشو بکنه!

همش آدمو یاد گذشته میاره ، راستی یادش بخیر، چه روزگاری داشتیما اون

 قدیمااااااااااااااا . . . .

الانو نگاه نکنین مثل موش مرده شدیم بابا باسه خودمون کسی بودیم برو

بیایی داشتیم یادش بخیر.... آها سر صحبت چیز دیگه ایی بود!

بابا اینور کلی عروسیه!دختر داییم!پسر عمم!اون یکی پسر عمم!خودم!!!

(اینو جو گرفت خالی بستم!)

حالا گذشته از شوخی برای همه کسایی که میشنوم میخوان یه زندگی رو

 شروع کنن دعا میکنم ، کار سختیه! خیلی هم سخت!

دوست دارم چند تا شعر قشنگ مهمونتون کنم!

 

 

       فاصله ها...

 

 

  حميد مصدق :

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

******************************************

جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:56  توسط هومن | 
 
http://www.takpc.mihanblog.com -->