|
عاشق چشم انتظار
|
|
نشسته ایم بر قالیچه ای به اسم جوانی...
می تا زیم و گرد و خاک می کنیم
زمین زیر پایمان است و اسیر یک بازی شد یم به اسم غرور...
دیواری را برای پشت سر نهادن بلند نمی بینیم سرا پا شور ...
برد و باخت را می شناسیم؟
آشناییم با شعور؟
و جداییم با غم؟
یا غرق در غرور؟
چیزی در ماست روز و شب که آرام نداریم ...
چیزی از جنس جستجو چیزی مثل خیال یه آرزو
هر روز دل تو را تمنا کردم در خانه ی دل عشق تو را جا کردم امروز کنارمی و من می بینم عمری ز خدا خواهش بی جا کردم
آنان که فانوسشان را بر پشت می برند سایه هاشان پیش
پایشان می افتد.
تقدیم به انسانهایی که به حقیقت پشت کردند
آنقدر زجر كشسدم ز جهان سير شدم
صو رتم گر چه جوان است واي پير شدم
هر كه رفت از ديده داغي بر دل تازه كرد
در زمين نرم نقش پا نمايان مي شود
تقديم به او كه از دنيا سيرم كرد و رفت !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 10:14 توسط هومن |
|
|
قاصدک غم دارم غم اوارگی و در به دری قاصدک وای به من ! همه از خویش مرا می رانند! همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند
قاصدک دریابم ! آسمان نگهم بارانی ست قاصدک غم دارم ! غم به اندازه سنگینی عالم دارم قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست
* * * * * * * * * * * *
جادوی نگاهت چه می شد گر دل آشفته من هر چشم تو عادت نمی کرد و ای کاش از نخست آن چشمهایت مرا آواره غربت نمی کرد چه زیبا بود اگر مرغ نگاهت میان راز چشمان تو می ماند تو می ماندی و او هم مثل یک کوچ ز باغ دیده ات هجرت نمی کرد تمام سایه روشن های احساس پر از آرامش مهتابیت بود و لیکن شاعر اینه ها هم به خوبی رک این وسعت نمی کرد زمانی که تو رفتی پکی یاس خلوص سبز گلدان را رها کرد چه زیبا بود اگر از اولین گام نگاهم با دلت صحبت نمی کرد تو پیش از آنکه در دل پاگذاری تمام فال هایم رنگ غم داشت ولی تو آمدی و بعد از آن دل بدون چشم تو نیت نمی کرد هجوم لحظه های بی قراری مرا تا عمق یک پرواز می برد و جز با آسمان دیدگانت دلم با هیچ کس خلوت نمی کرد نگاهم مثل یک مرغ مهاجر به دنبال حضورت کوچ می کرد به غیر از انتظارت قلب من را این گونه بی طاقت نمی کرد تو می ماندی کنار لحظه هایم ولی این شادمانی زود می رفت و تا می خواست دل چیزی بگوید تو می رفتی و او فرصت نمی کرد دلم از پشت یک تنهایی زرد نگاهش را به چشمان تو می دوخت ولی قلب تو قدر یک گل سرخ
مرا به کلبه اش دعوت نمی کرد و حالا انتهای کوچه شعر منم با انتظاری مبهم و زرد ولی ایکاش جادوی نگاهت غزل های مرا غارت نمی کرد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:25 توسط هومن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زندگی چون قفسی است
قفسی پر از تنهایی وچه خوب است لحظه غفلت آن زندانبان بعد از آن هم پرواز . ××××××××××××××××× ( a.z.t.d ) |
| پیوندها |
|
بهاره خانم سپیده خانم قلب يخي زندگی دفتری از خاطره هاست یک مرد کاملن مرده (×: مرد دریا دل :×) |
|
RSS
|